تاريخ : چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴ | 22:15 | نویسنده : ف.ف

...چو بر هستی تو من سست رای
بسی حجت انگیختم دل‌گشای

تو نیزار شود مهد من در نهفت
خبر ده که جان ماند اگر خاک خفت

چنان گرم کن عزم رایم به تو
که خرم دل آیم چو آیم به تو

همه همرهان تا به در با منند
چون من رفتم این دوستان دشمنند

اگر چشم و گوشست اگر دست و پای
ز من باز مانند یک یک به جای

توئی آنکه تا من منم با منی
درین در مبادم تهی دامنی

درین ره که سر بر دری میزنم
به امید تاجی سری میزنم

سری کان ندارم ازین در دریغ
به ار تاج بخشی بدان سر نه تیغ

به حکمی که آن در ازل رانده‌ای
نگردد قلم ز آنچه گردانده‌ای

ولیکن به خواهش من حکم کش
کنم زین سخنها دل خویش خوش

تو گفتی که هر کس در رنج و تاب
دعائی کند من کنم مستجاب

چو عاجز رهاننده دانم تو را
درین عاجزی چون نخوانم تو را

بلی کار تو بنده پروردنست
مرا کار با بندگی کردنست

شکسته چنان گشته‌ام بلکه خرد
که آبادیم را همه باد برد...


برچسب‌ها: نظامی